برای .......

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

پرتاب می شوم

روزی هزار بار

از سیاه چاله ای در سیاره ای

به زمانی بی اغاز در لامکانی دور

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

جز این زمان و در استانه این میانسالی بی رمق

هیچ سالی انگار زمستان نداشته است

جز امسال

و شاید هر سال روزهایش به این فصل که می رسید نقطه چین می شد اسمان و زمین!

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

همه شهر دیوارهایی ست به بلندی اسمان

و نگهبانهایی که با زبان دیگری حرف می زنند 

اینجا پنجره واژه ایست مضحک!

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

گیجم

که ادمها و روزها و فصلها تیره و کدر شده اند؟

یا حال و هوای ذهن من الوده ست؟

 

شما که غریبه نیستید

.

.

.

.

راستی دوستان من!

شما که غریبه نیستید  پس چرا فریادهایم را نمی شنوید؟