تبليغاتX
حرف

 

 

چاهی خشکیده در بیابانم

 

سخت

 

عمیق

 

خسته

 

نه لب تشنه ای از هم اغوشی ام سیراب می شود

نه مضطربی از پناهم ارام

 

تمام دلهره ام لغزش گم کرده راهیست بی قرار!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 13 | شنبه بیست و چهارم دی 1390 •

 

برای .......

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

پرتاب می شوم

روزی هزار بار

از سیاه چاله ای در سیاره ای

به زمانی بی اغاز در لامکانی دور

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

جز این زمان و در استانه این میانسالی بی رمق

هیچ سالی انگار زمستان نداشته است

جز امسال

و شاید هر سال روزهایش به این فصل که می رسید نقطه چین می شد اسمان و زمین!

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

همه شهر دیوارهایی ست به بلندی اسمان

و نگهبانهایی که با زبان دیگری حرف می زنند 

اینجا پنجره واژه ایست مضحک!

 

شما که غریبه نیستید

بگذار بگویم پس:

گیجم

که ادمها و روزها و فصلها تیره و کدر شده اند؟

یا حال و هوای ذهن من الوده ست؟

 

شما که غریبه نیستید

.

.

.

.

راستی دوستان من!

شما که غریبه نیستید  پس چرا فریادهایم را نمی شنوید؟

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 23 | دوشنبه نوزدهم دی 1390 •

......

 

 

اگه یه چیزی رو مصرانه می خوایی رهاش کن

که اگه برگشت تا ابد مال تو می مونه

واگه نه اصلا مال تو نبوده!

 

 

*این اولین دیالوگ فیلم شاهکار" پیشنهاد بی شرمانه "ست.شاید خنده تون بگیره اگه بگم من تازه این فیلم رو دیدم.اما هیچوقت دیر نیست.اگه ندیدین ببینین که تمام عمرتون بر فنا نباشه.

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 19 | یکشنبه چهارم دی 1390 •

به بهانه روز مبارزه با خشونت علیه زنان

 

این روز رو به همه زنهایی که روزی مورد خشونت قرار می گرفتند و خودشون رو شجاعانه ازاد کردند تبریک می گم

به اونهایی که:

 سیلی می خوردند و با یک شاخه گل لبخند می زدند و فراموشش می کردند

به اونهایی که :

خشونت روحی همسرشون رو با عاشق بودن و حساس بودنش اشتباه می گرفتند

به اونهایی که:

فحش و ناسزا و الفاظ رکیک می شنیدند و برای بی ابرو نشدن دم بر نمی اوردند

به اونهایی که:

توی میدان یک شهر بزرگ در برابر همه ادمهای اون شهر کتک می خوردند و برای حفظ زندگیشون خفه می شدند

به اونهایی که:

سیاهی تنشون رو توی چهار دیواری خونه اونقدر حبس می کردند تا محو بشه

به اونهایی که:

اونقدر ضعیف می شدن که دیگه حتی باورشون نمی شد می شه طغیان کرد و فریاد کشید

به اونهایی که:

یه عالمه حرف برای گفتن داشتند و هیچکی حرفشونو نمی فهمید و هر روز کوچکتر و کوچکتر می شدند

به اونهایی که :

دیگه حالشون از داشتن تدبیر و به اصطلاح سیاست زندگی به هم می خورد و عطای زور بازو و سایه مردانه رو رو زندگیشون به لقائش بخشیدند

به همه اونهایی که الان ازادند و برای ازادیشون جنگیدند و حالا هم  پیروز شدند و ارامش دارند تبریک می گم.

 باید بگم در واقع:

ازادیتون از قفس ضعفهای خودتون مبارک

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 20 | شنبه پنجم آذر 1390 •

 

مناسب با حال و هوای این روزها

 (با صدای اخوان بخونید و بشنوید لطفا)

 

زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 17 | جمعه چهارم آذر 1390 •

 

ادم

 

 

ادم به زمین امد

این حادثه رویا نیست

این فرصت بی تکرار

عشق است عشق است عشق است

معما نیست

.

.

.

خالق این شعر افشین یدالهیست

بر دستانش بوسه می زنم.

اولین بار این اثر بی نظیر رو با صدای علیرضا قربانی نازنین در ارکستر ملی شنیدم و هیجان نفسم رو بریده بود.توصیه می کنم بشنوید.این کار بی نظیره.

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 22 | شنبه بیست و سوم مهر 1390 •

 

 

 

مثل گنجشکی که

زیر برفا مونده..........!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 21 | یکشنبه سوم مهر 1390 •

 

به ..........!!!!

 

 

این روزها حال خوبی دارم.احساس کسی که توی یه مسابقه گرچه دیر اما برنده شده!

خدا رو شکر می کنم که هر روز داره منو بزرگتر می کنه تا دوتا پیرهن بیشتر پاره کنم و بیشتر از درون ادما سر در بیارم!

پیشترها فکر می کردم همه ادمهایی که دورم جمع شدند دوستان شفیقی هستند که اگر روزی خار توی دستم فرو بره قلبشون می گیره!(درست مثل خودم)

وجالب اینکه ادمهای زیادی در مورد اونها بهم هشدار داده بودن اما نمی خواستم بپذیرم که چیزی به غیر از اونی که تو ذهن خودم هست وجود داره.و هر روز بیشتر از قبل به صداقت و محبتشون دل بستم.

اما زمان ثابت کرد که ادمهای منفعت طلب و دوست نما فقط توی قصه ها و فیلمها نیستن و می تونن همین نزدیک تو ایستاده باشن.تا امروز اینو می دونستم اما نمی خواستم بپذیرمش و مثل کبک سرمو زیر برف فرو کرده بودم.اما پریشب که خوابشونو دیدمو با گریه از خواب بیدار شدم  به اینایی که دارم می نویسم ایمان اوردم.

ادمایی که روزی هویت من بودندو تمام گذشتمو پر کرده بودن.اونایی که روشون قسم می خوردم و  تو سخت ترین شرایط منو تنها رها کردن تا مثلا  روی پای خودم وایسم!(چه دوستای مهربونی!!!!!)

دقیقا زمانی که فکر کردن وجود من نمی تونه فایده ای براشون داشته باشه!(و خدارو شکر که نداشت !!!!!!!!!!!!!!)

چه همراهی مشمئز کننده ای وچه منفعت طلبی اشکاری.

می دونم اگر روزی گذرشون به این صفحه بیفته و این به خیال خودشون اراجیف رو بخونن تو دلشون می خندن و برای توجیح نامردیشون می گن :احساساتی شده!!!!!!!!!!

دو سال برای حرف نزدن و مزمزه کردن این حرفها و عاقلانه فکر کردن بهشون کافی بود تا کسی نتونه انگ احساساتی بودنو بهشون بزنه.

هر از چند گاهی با پیامهای ادبی و مضمون مستقل باش عزیزم !از تنهایی نجاتم می دادند البته!!!!!!!!!!! و گاه گاهی هم برای خاطر یگانه دوست شفیقشون که مبادا فشاری از ناحیه من به اون وارد بشه پیامی می فرستادن و به بهانه به اصطلاح پرسیدن احوال من اوضاع رو اونجور که خودشون می خواستن روبه راه می کردن.

 حالا من ازادم و از یاداوری روزهای همراهیشون حالم بد می شه.همراهانی که فقط جسمشون همراه من بود و دریغ از ذره ای مردانگی و مروت.

و می خوام بگم ذره ای خیالتون راحت نباشه چون دنیا خیلی کوچیکه!!!!!!

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 17 | سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 •

 

؟؟؟....

 

 

نمی دونم چی بگم و از کجاش بگم........

پس چیزی نمی گم که پر از ناگفته باشم!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 16 | پنجشنبه بیستم مرداد 1390 •

 

 

"زمان همه چیز را حل می کند!"

 

امروز به من ثابت شد که زمان همه چیز را حل می کند

اما.....

حالا دیگر دیر است

و حل شدن یا لاینحل بودن ان چیز برایم بی معناست

زمان که می گذرد خیلی چیزها شاید به دست بیایند

اما  ارزش داشتن انها از بین می رود

پس نصیحتم نکنید

چون صبور نیستم و از صبوری متنفرم

من هر چه می خواهم همین لحظه بودنش را می خواهم

همین حالا

فردا شاید نباشم!!!!!!!!!!!!

 

 

 

!! نوشته شده توسط متین | 2 | چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 •

RSS